

نوشتة
آني بيزانت
ترجمة
حسين مريدي
فهرست
مطالب
مقدمه
بخش
اوّل، حكمت
الهي و علم
بخش
دوّم، حكمت الهي،
اخلاق و هنر
بخش
سوم، حكمت
الهي، و فلسفه
بخش
چهارم، حكمت
الهي، و مذهب
بخش
پنجم، حكمت
الهي، و
كاربرد آن در
مشكلات
اجتماعي
بخش
ششم،
جزيياتي جند
در بارة
منظومات
وعوالم
بخش
هفتم، انجمن
حکمت الهی
مقدمه
حكمت
الهي (theosophy) از دو
كلمة (theo خدا) و ( sophia
حكمتwisdom =) تركيب
يافته است؛ و
به همين دليل
اين معنا را
كه همان حكمت الهي
(God-Wisdom)
است، به خود
گرفته است. و اين
معنايي است كه
هر فرهنگ
لغاتي ارائه
مي دهد: « ادعاي
دريافت دانشِ
مستقيمِ از
خداوند و يا
از ارواح». هر
چند كه اين
تعريف نادرست
نيست، اما
نابسند است، و
فقط جزء كوچكي
از صورت ذهني
تمامي معنايي
را كه كلمة
حكمت، از حيث
تاريخي يا
عملي در بر
دارد، عرضه مي نمايد.
به
طوري كه در
جنية ديني يا
مذهبي حكمت
الهي خواهيم
ديد، دريافتِ
«معرفت
مستقيم ازخداوند»
هدف غايي حكمت
الهي، و قلب،
و حيات تمام اديان
حقيقي است؛
اين بالاترين
«معرفت، و علمي
است كه به
واسطة خداوند
هر چيز غيري
شناخته مي
شود.»؛ اما در
عين حال پايين
ترين معرفت، است؛
زيرا «غيرِ»
شناخت پذير، و
روش هاي شناخت
آن، مطالعات
حكمت الهي را
حجيم مي كند.
اين
كه گفته آمد
به اندازة
كافي طبيعي
است، زيرا
معرفت عالي را
بايد هركسي
براي خود كسب
كند، و از غير
كار چنداني
ساحته نيست،
جز اشاراتي به
طريق، يا با
ترغيب به جهد،
و يا با
تمثيل؛ همان
گونه كه دانش
سفلي را از طريق
كتاب،
سخنراني، گفت
و گو مي توان
از گوينده اي
به شنونده
انتقال داد.
اسرار
اين
جنبة باطني
دين در تمام
اعتقادات
جهاني چشمگير
و كم و بيش
تبيين شده
است، اما، در
ورای همة
جزمياتي كه در
جنبة ظاهري
اديان ديده مي
شود، اسرار
موجود و هميشه
در قلب آنها
نهفته است. جايي
كه جنبة ظاهري
جزميتي را بر
عقل تحميل مي كند،
جلوة باطني
حقيقتي را به
روح تقديم مي
نمايد؛ اولي
را عقل
استنباط، و با
استدلال از آن
دفاع مي كند،
ديگري را كشف
يا ذوق در مي
يابد ـ كه قوه
اي « ماورای
عقل و
استدلال» است
و اكنون فلسفة
غرب آن را در
تاريكي دنبال
مي كند. اين
«اسرار» را،
در ادياني كه
از ميان رفته
اند، فقط با
روشي مي توان
آموخت كه
لازمة آن
پيروي از
تعليماتي است
كه جلوه هاي
حيات روحي را
سريع تر از
تكامل طبيعي و
بدون استمداد
به روي ما مي
گشايد؛ از
نويسندگان
كلاسيك مي آموزيم
كه در اين
اسرار ترس از
مرگ از ميان
رفته است، و
هدف منظور اين
نبوده تا از
بشر انسان
خوبي ساخته
شود، بلكه اين
طريق را فقط
براي انساني
مجاز نموده
است كه ماهيت
خوبي دارد؛ و
او را به
انساني
خداگونه
متحول مي
نمايد.
چنين اسراري
در قلب اديان
عتيق وجود
داشت، اما
بتدريج از
قرون چهارم تا
ششم ناپديد
شد، علت توقف
آن هم فقدان
طالب بود.
در
آثار زيادي از
نويسندگان
مسيحي، بويژه
در نوشته هاي
قديس كلمنت
در اسكندريه و
در اوريگن،
با عنوان «
اسرار عيسي »
در مسيحيت مي
توانيم نمونه
هايي از اين
اسرار را
بيابيم.
در
اين مورد قضيه
مشروط به اخلاقيات
والا مي شد،
همان گونه كه
در اسراط يوناني
داريم:
«آناني كه
مدت هاي مديدي
از تخطي و
معصيت مبرا
بوده اند . . .
بگذاريد نزديك
شوند».
نشانه هايي
از منشأ اين
موضوع و وجود
آن را در
انجيل عهد
جديد مي توان
يافت. منظورم
جايي است كه
گفته مي شود
مسيح به
حواريون
اسرار را مي
آموخت: «
اسرار دارالله
به شما
مستقيماً،
اما به ديگران
در تمثيلات
عطا مي شود». و اين
تعليمات، اريگن،
باقي مانده، و
در اسرار عيسي
دست به دست مي
گردند؛ قديس
پل نيز ادعا
مي كند كه « ما
از "حكمتي"
سخن مي گوييم
كه در آنها
"كمال" هست ـ اين دو
واژه را در
مورد اسرار به
كار برده اند.
اسلام نيز
تعليمات سرّي
دارد.
گفته مي شود
فرامد اين
اسرار از علي
[ع]، داماد نبي
محمّد [ص] است.
اين اسرار را
از طريق مراقبه
و انضباط
زندگي، يعني
با روش هايي
كه در ميان
صوفيان رايج
است تعليم مي
دهند.
بوديسم
هم سانگها
دارد، كه با
آن از طريق
مراقبه و
انضباط زندگي،
مي توان به
حقيقت پي برد.
هندويسم، هم
در كتب مقدس و
هم در اعتقادات
متداول، وجود
معرفت علوي و
سفلي را تأييد
مي كند،
بازهم، دومي
با آموزش، و
اولي از طريق
مراقبه و
انضباط زندگي
حاصل مي شود. و همين
امر است كه
معرفت يا دانش
علوي را
"باطني" مي
نمايد؛ معرفت
تعمداً محجوب
و پنهان نيست،
اما علني هم
نيست؛ بلكه
فقط با قوه
اي، كه نيروي
دانستن، و وجه
آگاهي است آشكار
مي شود. اين
نيرو در تمام
افراد انسان،
بجز افرادي كه
هنوز در مسير
تكامل پيشرفت
متداول قرار
نگرفته اند،
وجود دارد.
گهگاهي اين
نيرو در عرفا
بروز مي نمايد،
كه اغلب وجهي
غيرعادي
همراه با
دژآشفتگي [حیرت
متافیزیکی] به
خود مي گيرد،
اما حتي در
اين مواقع هم
كم و بيش
نشانه اي از
آن نيرو است،
زيرا انسان
روشن بين و بي
غرض متوجه
حركت تازه اي
در تكامل
طولاني آگاهي
خود
مي شود كه با
خلوص
استثنايي
ظهور و بروز
مي نمايد: "
قلب خالص . . . به
ديدار خدا
خواهد رسيد".[1]
پروفسور
جيمز فوران
تكان دهندة اين
نيرو را در
زندگي عادي با
عنوان "
تغييرات ناگهاني"
در كتاب [چند
ساني تجارب
مذهبي]
يادآوري مي
نمايد.
آگاهي
روحاني
واقعيتي است؛ شواهد
آن را در تمام
اديان مي توان
يافت، و امروز
بسياري از
مردم را در
سنين مختلف
برانگيخته
است. و
افراد را نسبت
به .پيشبرد
تكامل اين
واقعيت
روحاني، از
راه مراقبه و
انضباط زندگي
اي كه به آن
اشاره شد،
آرام و به
دلخواه مي توان
ترغيب نمود. اما
چون گرايش به
امور باطني
دين علمي
حصولي نيست،
بلكه مرحله اي
از آگاهي است؛
تعليمات هم
نيست، اما
زندگي است. از اين
رو افراد
زيادي به آن
ايراداتي گيج
كننده، مبهم و
نا محدود مي
گيرند، چون براي
كساني كه
واقعيات
روحاني را
تجربه نكرده
باشند، نمي
تواند غير از
اين باشد،
زيرا فقط
چيزي را كه
آگاهي تجربه
كرده باشد، در
آگاهي شناخته
مي شود.[2]
شيوه هاي
باطني را مي
توان ياد داد،
اما آن دانش
باطني اي كه
محصول كاربرد
اين
شيوه هاست،
البته آن هم
وقتي كه با
موفقيت تعقيب
و جزء زندگي
بشوند، براي
هركسي و فقط
براي خود او
مقدور مي
گردد. امكان
دارد بتوانيم
موانع شهودي
را از سر راه ديگران
برداريم، اما
هر فرد انساني
فقط با چشم خود
توان ديدن
دارد.
معناي
اوليه
حكمت
الهي همين
دانش مستقيم
خداوندي است؛
نقش عرفان، يا
گرايش باطني،
كه در تمام
اديان وجه مشترك
دارد، جستجو
براي دريافت
اين دانش است،
اما حكمت الهي
مي كوشد اين
دانش را در
هندويسم، بوديسم،
مسيحيت
كاتوليك روم،
و صوفيسم به
صورتي علمي
علني نمايد. حكمت
الهي مانند
اين آيين ها و
اديان به شيوه
اي كاملاً
روشن و مشخص،
با بازنمايي
آگاهي
روحاني، روش
دستيابي به
دانش دست اولي
در اين زمينه
را تعليم مي
دهد، و آن
اعضای [انسان]
را واسطه هاي
رسيدن به اين
آگاهي در اين
عالم اند به
كمال نزديك مي
كند تا بهتر و
بيشتر وظايف
خود را ايفا
كنند. در اين
جا، يك بار ديگر
سخن از روش
هاي مراقبه و
انضباط زندگي
به ميان مي
آيد.
از
آنجا كه حكت
الهي همانند
علم نفس كليه [3]،
علم ازلي [4] است،
كه هستة مركزي
هندويسم
مي باشد؛
يعني «دانش
الهي است كه
حيات ازلي مي
باشد»، و اساس
مسيحيت است. اين
چيز تازه اي
نيست، بلكه در
تمام اديان
هست، و لذا
اين موضوع را
در اثر مشهور حكمت
الهي، يا دين
روانشناسانه،
نوشتة ماكس
مولر فقيد،
خاورشناس
شهير مي بينيم.
معناي
ثانوي
با
توجه به معاني
اولية حكمت
الهي، معناي
ثانوي كالبد
آموزة آن
محسوب مي شود،
كه اعتقادات متداول
در تمام اديان
را در برمي
گيرد، منظورم
خصوصيات،
خصايص
انحصاري،
مناسك، مراسم
و سنني هستند
كه اديان
متعدد را از
يك ديگر
متمايز مي
كنند؛ معناي
ثانوي، اين
حقايق معمول
را كه اجماع
اعتقادات
جهاني است
مطرح مي
نمايد،
اعتقاداتي كه
در كليات
آنها، حكمت
ديني[5]
، يا دين
جهاني[6] شكل
مي گيرد، و
اين سرچشمه اي
است كه تمام
اديان از آن
جدا
مي شوند،
بدنة شجرة
حياتي است كه
تمام شاخه ها
از آن مي
رويند.
همان
گونه كه گفته
شد، وجه تسمية
حكمت الهي
ريشه اي
يوناني دارد،
كه آمونيس
سككاس[7] آن را
براي نخستين
بار، در سدة
سوم پس از
ميلاد مسيح،
به كار برد. حكمت
الهي نه فقط
مشمول عرفان
مي شود، بلكه
نظامي التقاطي
[8]
را هم پوشش مي
دهد، كه حقيقت
را صر ف نظر از
چند و چوني
محصول آن مي
پذيرد، و به
مظاهر خارجي
آن توجه
چنداني ندارد.
حكمت الهي به
صورت فعلي آن
در سال
اسطوره
شناسي تطبيقي
اكتشاف
شهرهاي
باستاني اي كه
در زير خاك
فرورفته
بودند، نبش
قبرهاي
قديمي، و
ترجمة نوشته هاي
مهجور اديان
مرده و زنده،
اين واقعيت را
به اثبات
رسانيد كه
تمام اديان
بزرگ موجود و
ادياني كه از
پيش وجود
داشته اند در
اصولي ترين خصيصه
هاي خود با هم
تشابهاتي
دارند. آموزه
هاي اصلي، و
چكيدة
اخلاقيات
آنها، قصه هايي
كه در حول و
حوش بانيان
اين اديان دور
مي زنند،
نمادها، و
آيين هاي آنها
همه با هم
شباهت نزديكي
دارند.
اينها
واقعيات
انكار ناپذير
بودند، زيرا
در معابد
باستاني
حجاري، و در
كتب قديمي
نوشته شده
بودند؛ با
تحقيقات بيشتري
كه انجام
گرفت، و با
حجيم تر شدن
منابع حاصله،
شواهد بيشري
به دست آمد.
حتي
در ميان حقير
ترين قبايل
وحشي،
تعليمات، و
سنني از حقايق
مقدس مشابه
رديابي شد، كه
با زمختي هاي
اصالت جان، و
بت پرستي آميخته
شده بود. چگونه
اين تشابهات
را مي توان
توجيه نمود، و
تحميل آنها در
مسيحيت چه
بوده است؟
«كليد كشف
اين معما» [9]
مسألة
«تكامل» بود،
و پيداكردن
پاسخ اين پرشش
ها هم ديري
نپاييد. دين تكامل
يافته بود؛ از
زمان جهالت
تاريك، انسان
هاي وحشي
اوليه، از ترس
براي نيروي
هاي طبيعت
تشخيص قايل
شده بودند. آن
گاه با تكامل
اديان
وحياني،
فلسفه هاي
عالي هم شكوفا
شدند و انسان
متمدن شد.
طبيبان
انسان هاي
وحشي هم مثل
بانيان اديان
تمجيد مي
شدند؛
تعليمات
اوليا و انبيا
موجب تصفية
حرف هاي
نسنجيدة و
دژآشفتة خيالبافان
نيمه مجنون
شد؛ تركيب
نيروهاي طبيعي
كه حاصل عقل
عالي انسان
بود، در اثر
تحريكات
احساسي خدايي
شده بود. اين
پاسخ به
اسطوره شناسي
و به پرشش هاي
آشوب زده اي بود
كه مردان و
زناني را در
معرض بادهاي
يخ سان شك و
ترديد رها
كرده بود كه
خانه هاي
ايمان آنان در
اطراف آنان
ويران مي شد،
در
عين حال،
فقدان
اخلاقيات هم
تهديد ديگري
بود، اما، در
اين آشفتگي
اوضاع، زمزمه
اي از شهود به
گوش جان مي
رسيد، كه مي
گفت: «تمامي
من يقيناً
نخواهد
مرد»،
فيزيولوژي
روان شناسي را
اسير كرده
بود، و مغز را
خالق تفكر معرفي
مي كرد.
تفكري كه
زاييدة مغز بود،
با آن رشد
كرد، با آن
بيمار شد، و
با آن مضمحل
گشت؛ اما آيا
سرانجام با آن
نمرد؟
آيين
لاادريه يا
تجاهل گرايي
هم رشد مي كرد
و بارور مي شد.
سؤال اين بود
كه انسان مي
توانست چه
بداند، يعني،
حواس انسان
فراسوي چه
چيزهايي را مي
توانست كشف نمايد،
و عقل انسان
فراسوي چه
چيزهايي را مي
توانست
استنباط كند؟ اين
شرايط تفكر
افراد تحصيل
كردة اواخر
سدة نوزدهم
بود، كه نسل
جوان به زحمت
مي تواند اين
«خسوف ايمان»
راستين را
ادراك كند.
اديان
تطبيقي
در
آن حكمت الهي
اروپا،
بناگاه عرفان
يا شناخت
معرفت خفي در
مقابل آيين
لاادريه قد
علم نمود، و
بررسي اديان
تطبيقي نيز در
برابر اسطوره
شناسي تطبيقي
جاي خود را
بازكرد. در اين
تحول ادعا شد
كه نيروي هاي
انسان در به
كارگيري حواس
و عقل انسان
از پا درنيامده
اند، زيرا در
وراي اين قواي
ظاهري، نيروي
شهودي و
شواهدي يقيني
از روح هم
وجود دارند؛
كه واقعيت
وجودي آنها را مي
توان با ادله
و برهان اثبات
نمود؛ اين
واقعيت بر
آگاهي روحاني انساني
نيز گواهي مي
داد، كه
اعتماد به آن
به اندازة
دريافت هاي
عقلي و حسي
معتبر بود.
حكمت
الهي كه بر
تمام واقعيات
مكشوفِ
باستان شناسان
و عتيقه
شناسان صحه مي
گذاشت، تأكيد
مي كرد كه اين
دستاوردها
نيازمند
توجيهاتي هستند
كه با
توضيحاتي كه
دشمنان دين
ارائه نموده بودند
هيچ گونه
سنخيتي
نداشت؛ يعني،
حكمت الهي با
قبول
واقعياتي كه
واقعي بودند،
توضيحات ارائه
شدة ديگران را
فرضيه اي صرف
تلقي مي نمود.
لذا، حكمت
الهي فرضية
توضيحي ديگري
را براي اين
واقعيات عرضه
نمود، كه به
همان اندازه
مقبول بودند،
يعني جامعة
تعليماتي ديني،
اخلاقيات،
قصص، نمادها،
آيين ها، و حتي
آثار آنها را
در ميان انسان
هاي اوليه،
منبعث از از
مزكزيتي
مشترك مي
دانست كه تبار
تمام اديان، و
سر چشمة آن در برادري
انسان هاي
الهي بود،
كه هر از گاهي
يكي از اعضای
خود را به اين
عالم گسيل مي
داشت تا ديني
جديد را بنيان
گذارد، و دليل
تصديقات
اساسي همگون
اديان است،
اما علت تنوع
و تفرق اديان،
از حيث صورت
ظاهري، تناسب
هر كدام با
نيازهاي زمان
طلوع آن است،
كه قابليت امت
را براي پذيرش
رسالت رسول
مربوط توجيه
مي نمايد.
بديهي است كه
هر يك از اين
دو فرضيه از
قابليت
توجيهي واقعيات
برخوردارند.
اما چگونه
بايد بين اين
دو به تصميم
نهايي رسيد؟ حکمت
الهي، در اين
مورد از تاريخ
استمداد گرفت:
تاريخ نشان داد
كه روزهاي
آغازين هر
ديني از رونق
بيشتري برخوردار
بود، در ضمن
تعليمات هيچ
رسولي را طرفداران
بعدي او هرگز
جرح و تعديل
نكردند، در حالي
كه، اگر دين
را محصول
موضوع تكامل
بدانيم، بايد
واقعيت امر
عكس اين قضيه
را اثبات مي كرد،
مي دانيم كه
آيين هندوها
در اوپانيشادها،
[قديمي ترين
ادبياتي، كه
جزيي از وداها
ست] بنيان
گذاري شد،
زرتشتي ها از
تعليمات
پيامبر خود،
بودايي ها از
گفتارهاي حضرت
بودا، عبريان
از موسي و
انبيای ديگر،
مسيحيان، و
مسلمانان نيز
از تعليمات پيامبران
بزرگ خود بهره
مند شدند.
ادبيات ديني
اين اديان
متأخر مملوّ
از رسالات،
شروح،
واحتجاجاتي
است، كه منشأ
آنها عدولات
جديد نيست،
بلكه ناشي از
الهاماتي است
كه در اصول
اديان نهادينه
شده اند. در
اين بررسي
متوجه مي شويم
كه از احاديث
بانيان
اديان، و از
تعليمات
تابعين همواره
طلبِ الهام
شده است.
مانو، وّياسا،
زرتشت، بوددها،
و مسيح، [10]
شخصيت هاي
والاي انساني
اي هستند، كه
در دستورات
همة آنها، در
هر نسلي رعايت
محبت و حرمت
انسان مورد تأكيد
بوده است.
رسولان بسيار و رسالت آنان اديان است. حكمت الهي به تمام اين رسالات به عنوان براهيني توجه دارد كه در فرضية مربوط به توجيه حقيقي اين واقعياتي همت مي گمارد، كه در واقع، ديگر فرضيه نيستند، بلكه حقيقتي است كه تاريخ آن